

... بِاَبی اَنتَ و اُمی مَهدیا!
نفس و جانم هم تو را گردد فدا
جان من حامی ذاتت گر شود،
مِس نَفسم در هوایت زَر شود
اِبن سادات مُقَرَّب، ای غریب
اِبن برتر اَکرمین فرد، ای نجیب
ای تو ابن مَهدیین اِبن هُداة
ابن برتر اهل تهذیب و صلاة
ای تو ابن مِهتر خَلقان نیک
ای تو اِبن باب رَبِّ بی شریک!
اِبنِ صافی تر ز هر پاک و طَهور
رخ درخشان تر ز شمسی در ظُهور
ابن رخشان تر سراج اندر جهان
ابن تابان تر قمر بین مَهان
ابن اَعلام صریح و آشکار
راه های واضحِ سوی قَرار
ای که اِبن هر چه عِلمِ کاملی
دین و دنیا را تو با هم لازمی
اِبن هر چه سُنَّتِ مشهور، تو
مانده ای در خلوتت مَهجور، تو
اِبن هر چه مُعلَمِ مَأثور، تو
در میان جهل ما محصور، تو
اِبن هر چه معجزه موجود، تو
هر دلیل و علت مشهود، تو
ای تو اِبنِ هر صراطِ مستقیم
ای تو اِبن نَبَاء و حرف عَظیم
اِبن آنکه بوده در اُمُّ الکتاب
حکمة الله، آمد او را در خطاب
یا ابن الایات و تمام بینات
کان ادله اش واضحات و ظاهرات
ابن برهانهای باهر، آشکار
ابن حجتهای بالغ، پایدار
ابن نعمتها تویی السابقات
ابن طاهایی و ابن محکمات
ابن یاسینی و ابن ذاریات
ابن طوری و ابن عادیات
ای تو ابن قاب قوسین قریب
ثُمَّ دَنی فَتَدَلیَش نصیب
ابن اعلی آن علی شأن نزول
او که نزد حق دعایش بُد قبول
ای تو ابن آن علی ذوالمَقام
چون ندانستم کجا کردی مُقام؟!
ذوطوایی یا به رضوان رفته ای؟
بر زمینی یا بر ایوان رفته ای؟
چون ببینم خَلق را و نی تو را
نشنوم از تو نه نجوا، نی صدا؟!
سخت باشد دوری و درد فراق
در دل ظلمت بماندن بی چراغ
رنج و بلوایت به جانم ای عزیز
بی تو گشتم من گرفتار حضیض
غایبی لیکن قریبی نی غریب
الله الله زین کرامات عجیب
ای به قربان تو روح و جان و تن
آرزوی مومنان مرد و زن
من فدایت ای عزیز بی مثال
کی رسد آخر زمان آن وصال
نعمتی چون تو نباشد در جهان
هم تراز تو نباشد در شهان
من فدای تو شریف خلق و دَهر
تلخی دوریت آمد همچو زَهر
تا به کِی مانم چنین حیران تو
ای تو مولای من و من آن تو!
چون بگویم راز دل با غیر خویش؟!
آن دلی کز دوری تو گشته ریش
من ندارم تاب «اَن یَجری» تو را
غیبتی مُمتَد چنین آخر چرا؟!
ناله خواهم سردهم از بطن جان
چون نیاید وصف حالم در بیان
یاوری خواهم که با من در بُکا
همرَهَم باشد ز دل آرد نوا
هست یاری تا کشد افغان و زار؟
چشم گریانی که گرید بهر یار؟
می شود روزی ملاقاتت کنم؟
جان و تن با هم به قربانت کنم!
می شود جاری شود رود ظهور
تا بنوشم زان شوم پاک و طَهور
غرقه گردم در فُرات عقل مَحض
بشنوم صوت جمیل و بانگ وعظ!
می شود چشمم ببیند روی ماه
هم تو بینی چهره این رو سیاه؟!
پرچم پیروزیت افراشته
بار غربت از رُخَت برداشته
حلقه یاران به دورت گشته جمع
همچو پروانه که گردد گرد شمع
گُستَرَد عشق و عدالت بر زمین
مومنی زان پس نمی ماند غمین
می رسد گاه عِقاب دشمنت
خوار و زار افتد به پا و دامنت
منکران را نیست گردانی به عقل
هم بخشکانی ز بُن بنیان جهل
نور و نارت هر ظلالت بَردَرَد
ظالم از تیغ عدالت نگذرد
زان رسد مستضعفان را رامشی
جملگیمان را نصیب آسایشی
حمدلله بر زبان جاری کنیم
شکر ربّ هنگام آزادی کنیم
کاشف کَربی و بَلوی یا اِله
هادم فِسقی و عدوی یا اِله
در گرفتاری که غیر تو پناه؟!
دستمان گیرد برون آرد ز چاه
ربّ هم دنیا و هم اُخری تویی
مُبدع دریا و هم صحرا تویی
مُستَغیثین را غیاثی یا اِله
مَلجاء اَهل هَراسی یا اِله!
خود به دادم رس تو ای فریاد رَس
ور نه بربادم بِسان خار و خَس
ابتلای این عُبیدَت شد فِراق
می نبیند سیدش را بی چراغ
چشم تارم روشنی بخش ای قوی
با دم و نور چراغ عیسوی
سوز و اندوه دلم پایان ببخش
نور شمس روشن و تابان ببخش
ای که بر عَرش اِستوی داری خدا
بشنوی از کُنه قلب ما صدا
ای که رَجعی و نهایت سوی توست
قلب دل بشکستگان خود کوی توست
ما حقیران جمله مشتاق ولی
قائم از نسل محمد هم علی
از تو خواهیم آوریَش در میان
تا دهد پایان به این خُسر و زیان
بهر ما گردد مَعاذ و هم قوام
اهل دین را والی امر و هُمام
خود سلام ما به آن مولا رسان
آن حبیب و غمگسار بی کسان
این چنین بر ما کرامت کن فزون
شر شیطان بَر ز نفسمان برون
نعمت و منت به ما بنما تمام
همنشین کن مومنین را با امام
مُستقر سازَش میان جَمعمان
ما چو پروانه شود او شمعمان
عارف از نورش به آیاتت شویم
داخل فردوس و جناتت شویم
یار باشیم و رفیق خالصین
آن شهیدان عزیز راه دین
بر محمد اَللَّها رحمت فرست
آل و اهلش را فَر و نعمت فرست
هم بر احمد جَد او صَلِّ علی
سید اکبر رسولت مصطفی
بر نیای دیگرش حیدر علی
السلام حق بر آن میر و ولی
صد هزاران صلوات و بس درود
بر دو برتر آفریده در وجود
بر صدیقه فاطمه جده امام
رحمت و نور سماوات مدام
بر همه آباء پاک او سلام
آن سلامی کان نگنجد در کلام
رحمتی وافرتر از هر رحمتی
نعمتی چون آن نبوده نعمتی
بی شمار و بی نهایت خیر تام
ای خداوندا ببارش صبح و شام
زان که قائم خیره خلقان بود،
زان که والاتر ز هر انسان بود،
صل علیه صلاة، فَرَّش ببار
غایتی کان را نیاید در شمار
غایتی هرگز نگنجد در عدد
بی نهایت باشد آن اندر مدد
در زمان پایان نگیرد هیچ وقت
برنگردد دیگر آن دوران سخت
حق به او جاوید و هم قائم بساز
باطل از فیضش بیفکن از فراز
اولیایت را بدو آور دلیل
دشمنانت را بدو گردان ذلیل
وصل او را کن برای ما نصیب
حُبِّ اسلافش بماند در حَسیب
چنگ بر دامان آن خوبان زنیم
زیر سایه امن محبوبان رویم
تابع امرش شویم و حکم گیر
زان نگردد خصم تو بر ما دلیر
یاریمان کن به احقاق حقوق
برکَنیم از ریشه بنیان دروغ
در عمل حق ورا داریم ادا
جهدمان یابد طُرُقاتِ هدی
اجتهادی بر طریق طاعتش
اجتناب از معصیت در ساحتش
هَبلَنا مِهر امام و رأفتش
هم دعا و خیره و هم رحمتش
بَل بدو فائز به درگاهت شویم
در خور آن صحن و آن ساحت شویم
کن صلاة ما به حُسن او قبول
بگذر از ذَنب و خطایا و عدول
پس سوال ما به یمن او پذیر
تا نگردد نفسمان بر ما امیر
رب بپوشان خود خطای ما به او
استجابت کن دعای ما به او
رزقمان را ده به فیضش انبساط
بر طریق مستقیم و بر صراط
زان که او دارد به نزدت آبرو
هم و غم هامان برون افکن به او
کل نیرو مر تو را هست و قوا
حاجتمان کن به یمن او روا
این تَقَرُّب کن قبول از ما رحیم
سویمان بنما تو وَجهت ای کریم
کن نظر از مهر و رحمت روی ما
آید از لطفت کرامت سوی ما
صَلِّ علی مصطفی و آل و اهل
که از وجودش رستگاری گشته سهل
برنگیری جودت ای شه ای اله!
اسقنا من حوض جده ای اله
گر به دست او بنوشانی ز آب
تا ابد حالم نمی گردد خراب
اَرحَمِ هر راحمی یا ربنا
دولت عدلت به احمد کن بنا
پایان
سوم رجب المرجب ۱۴۴۳ه.ق
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)