

برداشتی آزاد از
دعای عرفه
منسوب به امام حسین(ع)
بخش اول
بسماللّه الرحمن الرحیم
کردگر پاک کبیر و کریم
شکر خداوند غفور رئوف
اللّه رحمان عزیز عطوف
واسع خیر است و جواد است و فرد
اوست مداوای جراحات و درد
بهر قضایش نبود دافعی
بخشش وی را نبود مانعی
رزق رساند به همه قانعین
رحم نماید به همه ضارعین
می دهد او روزی ما بندگان
خانه دهد جمع پناهندگان
نفع فرستد به سراغ بشر
پاک کند مرء ز شیطان و شر
آگه از آوازه درد من است
در نظرش چهره زرد من است
نیست خدایی به جز اللّه تک
خالق دنیا و حیات و فلک
غیر خدا نیست خدایی دگر
با خبر است از همه زیر و زبر
زان که سمیع است و بصیر و خبیر
هو علی کل شیئ قدیر
ساخت ز بدعت همه اجناس نو
عبد خودش باش و پیامش شنو
بار الها به تو من راغبم
مغفرتت را همه دم طالبم
مالک هستی و دو عالم تویی
انَّکَ رَبّی و قرارم تویی
چون که مرا ساختی آغاز کار
نعمت خود دادیم ای کردگار
ساختی این تن ز تراب و ز خاک
بُردیَم اندر ره اصلاب پاک
دادی امانم ز شُرور و بلا
لطف تو گنج است نه سیم و طلا
بهر هدایت که مرا ساختی
در دلم ایمان خود انداختی
هر چه که آن در نظرت به نمود
نقش زدیَش به پِی و تار و پود
اسکنتی فی ظلمات ثلاث
دور شد از جان و تن من هراس
صُنع جمیلت به جهانم سپرد
غیر تو را حُکمی و فرمان نبرد
پای به دنیا چو نهادم به وقت
سهل شد از رحمتت اوضاع سخت
دادی امانم ز شیاطین و جان
نور گرفت از کَرَمت جسم و جان
بر تنم اندازه نگه داشتی
نقص و زیادی نه در آن کاشتی
رحمت والا و تعالی تو راست
هادی من باش به تک راه راست
زان که روان شد به زبانم کلام
فیض تو آمد به وجودم تمام
ربّیتنی زایدا فی کل عام
پرورشت دم به دم است و مدام
چون به تکامل برساندی مرا
سوی هدی خود بکشاندی مرا
حیرتم انداختی از حکمتت
غرق عجب ساختی از نعمتت
آیت بسیار نمودی مرا
صورت اشیاء و پس از آن ورا
خواب ز چشمم بربودی به نور
دیدم از آن باطن اشیاء دور
بدعتت آگه کند عقل و عیون
یاد تو آرد به حیاتم شگون
ذکر رسولان به من آموختی
حمد به پندار و لبم دوختی
چون که رسیدم به در ساحتت
سهل شد از لطف همه طاعتت
مهر تو بوده است ز قبل و قدیم
مَنِّ تو بوده است سترگ و عظیم
جهل من اندر ره پیغام حق
سد نتوان ساخت ز افکار لق
چون که تو را خوانم اجابت کنی
رفع غم و ماتم و حاجت کنی
سائل درگاه تو هر گه شوم
در دم از امید مرفه شوم
قدر شناسی چو اطاعت کنم
گرچه به مقدار بضاعت کنم
قرب تو ممکن شد و رحمت رسید
باد صبا با دم نعمت وزید
خالق یکتای حمید و مجید
عالم امکان ز تو آمد پدید
مبدئی و باز تو سازی ز مرگ
تا تو نخواهی نفتد شاخ و برگ
هر چه که نام تو بود قدسی است
عبد تو در جنت و فردوسی است
از تو نیاید ستم و نادرست
هر چه که احسان رسد از سمت توست
تام و تمامم بدهی در کمال
نیکیت هرگز نفتد در زوال
چون شمرم برگی از آلاء تو
ذکر کنم تک تک نعماء تو
بیش بود زان که شمارد کسی
مر شمرد از همه آنها خسی
گر همه اعضای تنم جملگی
هم نفس آیند پی بندگی
چون بگذراند یکی شکر از آن
نعمت بسیار و عظیم و گران
دور تو کردی همه ضُرّ و ضَرا
هم ضرر و آفت و هم صد بَلا
ملک ندارد ز برایت شریک
کاو نَبُرَد رای تو ای رب نیک
نیست تو را یاوری از جنس ذُل
قال تو را باشد و پیغام و قول
"اشهد بِجَهدی و جِدی" و جسم
نام تو برتر بود از هر چه اسم
حمد سزد اللّه بی خویش و کَس
تک بود و نیست وِرا پیش و پَس
اللّه واحد احد است و صمد
کو که تواند ز قضایش رهد؟
حمد ورا باد ز کروبیان
آنچه نگنجد به زبان و بیان
صل علی خاتم و اهلش خدا
مهر وی از دل نتوان شد جدا
خاشع خود ساز مرا آن چنان
بینمت انگار به چشم و عیان
سَعد ببخشای ز تقوا و ترس
دور کن از من تو خطایای نحس
نیکی و خِیرم بده اندر قضا
بر قَدَرت برکت و فیض و رضا
"بارَک لی فی قَدَرِک " یا اله
تا که پسندم همه اسباب راه
مر نکنم شکوه ز تاخیر کار
زان تو چنان خواهیَش ای کردگار
گر تو کنی امر به تعجیل فعل
فکر جز آن را تو ز مغزم بِهِل
بر روش اهل دل و متقین
قلب و دلم را بده نور یقین
سرکشی نفس من آخر مدام
خدعه کند وان بکشاند به دام
گر تو بصیرت بدهی مر مرا
دین تو گیرم نه به چون و چرا
نور بصر بخش و خلوص عمل
نور علی نور ز نور ازل
زان که تویی نور زمین و سما
نور بتابان به هوا و دما
کُرب و غم از من تو بران یا رحیم
در دل و در جان تو بمان یا کریم
چون که تو ستّاری و آنَت لقب
عورت و زشتیم بپوشان تو رب
وسوسه ها دور کن از فکرتم
تا نشود فاسد از آن غیرتم
درجت عُلیات ببخشم اله
فیض دو دنیات ببخشم اله
شُکر تو آرم که وجود آمدم
بر کُره خاک فرود آمدم
چشم و بصر دادی و روی و جمال
"ان لک الحمد" که داری کمال
هیچ نبودت به وجودم نیاز
حمد، تو را باد و سجودِ نماز
معتدلم ساختی ای مهربان
چون برود وصف تو اندر زبان؟!
"فُکَّ رِهانی" که شدم بند قرض
فکر به آن در دلم آورده لرز
حُسن رُخَم خِلقت زیبای توست
عافیتم از نَفَس و نای توست
حافظ من بودی و توفیق ده
خود بگشودی ز امورم گره
راه نمودی و نِعم دادیَم
خیر و عطایا به کَرَم دادیَم
تشنه بُدم آب بنوشاندیَم
قوت خوراندی و بپوشاندیَم
«البستَنی مِن سِترک صافی»
«یَسَّرتنی من صُنعک کافی»
خط خطاپوش کشیدی سرم
صنع خدابخش نهادی برم
«صل علی محمد» و آل پاک
بی نگهت غرقه شوم در هلاک
دست ضعیفم تو بگیر اللّها
تا که ز دونان بشوم من رها
هول و کروبات و هراس و جنون
زین سر مسکین به درآور کنون
شر شرور از سر من دور دار
چشم ستم را به قلم کور دار
خود تو امانم بده از ترس و خوف
زان که زده رخنه به جان و به جوف
قوّت نصرت بده غالب شوم
حق ز رقیبان تو طالب شوم
در سفرم کن تو حفاظت مرا
در حرمت کن تو حمایت مرا
رزق من آکنده کن از برکتت
شهد ببخش از شِکَرِ شوکتت
نزد خلائق تو عزیزم بساز
نزد خود اما تو مریضم بساز
نعمت و لطفت مکن از من دریغ
گر چه شدم گمره و دور از طریق
نفسم و دینم به تو بسپرده ام
بی کرمت فاسد و دل مرده ام
غیر تو بر کس نبود اعتماد
هم تویی امید و امان و عماد
رب منی مالک امر منی
واحدی و واهب عُمر منی
نیست مرا تکیه گهی غیر تو
دل نسپارم به شَهی غیر تو
ای تو خدای دو جهان ای امیر
خشم و غضب بر من نادان مگیر
«اشکو الیک» که شدم من غریب
ره ندهی گم بشوم عن قریب
رب تو به نور رخ رخشنده ات
درگذر از کرده این بنده ات
نور الهی که خدای من است
ارض و سماوات از آن روشن است
تیرگیم برد و سپیدی دمید
قامت شبها ز ظهورش خمید
اول و آخر شده صلح و صفا
امر، برون رفته ز جور و جفا
ای که جهان گشته به دستت بنا
جز تو خدایی نبود ربّنا
هم تویی آن رب دیار حرام
ره بده ما را به طریق و مرام
بیت عتیق آن تو باشد ز پیش
گشته به دورش همه جانهای ریش
خانه امنی ز برای بشر
دور شد از کعبه خیالات شر
ای که ببخشی نعم بی شمار
از دل مسکین بزدایی غبار
«اسبغ نعمائک» به فضلت کریم
لطف تو بوده است ز قبل و قدیم
عُدّت در شِدَّت من ای خدا
صاحب در وحدت من ای خدا
ناجی در کُربَت من یا اله
والی در نعمت من یا اله
مُنزِل انجیلی و تورات طور
مُنزِل فُرقانی و عهد و زبور
کَهف من و پشت و پناه منی
غافر زشتی و گناه منی
رَبّ من و جمله آبائمی
پس ننشیند به خیالم غمی
ای که دهی عِزَّت و رفعت به یار
شهرت نیکو و مقامِ تبار
خوار و ذلیلند به نزدت شَهان
مُخبری از راز قلوب و نهان
ای تو خداوند زمین و سپهر
نیکیت از ما نبریدی به مهر
خود تو فرستادی یکی غافله
یوسفت آورده برون از تله
از قَدَر و گردش چرخ فَلَک
بنده بُد او اول و آخر مَلَک
آن که غم و غصه ز کنعان زدود
جز تو خداوند توانا که بود؟
از شکم حوت که دادش برون
یونس مغروق به دریای دون
خود تو بدادی زکریا هبه
که آمده یحیی به دعایش صله
غرق تو کردی ستم اندر ذلیل
بحر گشودی به بنی اسرئیل
غرقه شد از اذن تو فرعونیان
موسی و قومش نرساندی زیان
هیچ نداری عجله در عذاب
دار خطا کرده نسازی خراب
ساحر مصری تو رهاندی ز جهل
شیفته شد، مومن شیدا و اهل
گشته به فرمان تو ابر و ریاح
کاشته در خاک زمینت گیاه
زان که بدیعی و پدید آوری
هیچ بگیری و مزید آوری
دائمی و در تو فنا ره نیافت
خوش بود آن کس که به سویت شتافت
حی تویی و زندگی آید ز تو
نحوه پایندگی آید ز تو
جان همه ما بود از آن تو
مرده شود زنده به فرمان تو
با همه انبان سیاهِ ستم
شُکر نکردم نبریدی نِعَم
خاطیَم و هست خطایم عظیم
آبرویم لیک نَبُردی کَریم
کودکیَم بود در امن و امان
حافظ من بودی و آرام جان
گاه بزرگی بدهی روزیَم
چون پدری می کنی دلسوزیَم
چون بشُمارم همه الطاف تو
یا که کنم وصفی از اوصاف تو
زان که ز رحمت برسانی تو خیر
چون ببرم دست گدایی به غیر؟!
من کنم عِصیان و تو احسان کنی
لطف و کَرَم در حق انسان کنی
هادی ایمان منی ای خدا
آن تو ام آن منی ای خدا
آن که بپوشاند لباسم تویی
کرد ز غرقاب خلاصم تویی
گرسنه بودم تو غذا دادیَم
از قدر و رسم قضا دادیَم
تشنه شدم آب خوراندی مرا
گر همه رفتند تو ماندی مرا
خوار بُدم عِزّ و جلالم که داد؟
صورت نیکو و جمالم که داد؟
جهل امان از من مسکین چو بُرد
آفت آن را همه عقل تو بُرد
عَرَّفَنی چون که بُدم جاهلی
غرقه شوم خود تو مرا ساحلی
کُنت وحیدا تو مرا کثرتی
کُنت فقیرا تو مرا ثروتی
وقت بلا خود تو کنی یاریم
می شنوی آه دل و زاریم
«اَمسَکتُ اَن» جمیع الطاف تو
کم نشد از نیکی انصاف تو
حمد و سپاس آن تو و خاص توست
زان که کنی خبط و خطا را درست
پاک نمودی گنه و عثرتم
هم برساندی ظفر و نصرتم
غم که زدود از دل شوریده ام؟
اشک مرا دید و نم دیده ام؟!
عورت و عیبم تو بپوشانده ای
ذَنب و گناهم تو برون رانده ای
بَلَّغَنی آنچه مرا آرزوست
نَصَرَنی بر لَه آن کو عدوست
انت الذی مننت اللّه من
ای شنونده نفس و آه من
سرور و سالار من ای شاه من
نور خود انداز سر راه من
انت الذی انعمت ای مهربان
لطف تو ناید به بیان و زبان
فضل تو بیش از حق من بوده است
بیش ز هر سیم و ثمن بوده است
انت الذی مِکنَت و مالم دهد
بهره ای از جاه و جلالم دهد
نصرت و یاری و اعانت ز توست
عافیت و شفع و شفاعت ز توست
مُعترفم من که گُنَه کرده ام
لطف تو را بس که تَبَه کرده ام
حمد و سپاس آن تو باشد فقط
آخر کفران چه بود جز سَقَط
جهل مرا راند به بدکارگی
غرقه شدم در چَه بدچارگی
زان که تو غَفّار ذُنوبی ببخش
من بَدَم اما تو که خوبی ببخش
با گُنهم آمده ام سوی تو
گرچه خجالت کشم از روی تو
همت خود در خط کج کرده ام
با سخن و نص تو لج کرده ام
انا الذی جَهَلتُ ای مهربان
انا الذی غَفَلتُ ای مهربان
غِفلت و جهلم ستمم را فزود
ذکر تو را از دل و یادم ربود
عامد فعل بد خود بوده ام
باب خطا یک تنه بگشوده ام
«انا الذی اَقرَرتُ» من خاطیم
بر گُنهم فاعل افراطیم
جمله ذُنوبم نگذارد اثر
بر تو خداوند قضا و قَدَر
نی گُنَه من برساند ضَرَر
نی کَرَمم سوی تو آرد ثمر
بنده ز توفیق تو صالح شود
طَیِب از اَقسام فَضایِح شود
حمد تو را می سزد و هم سپاس
ذکر تو بیرون برد از دل هراس
امر چو کردی شدم عاصی بِدان
رفتم و ماندم به میان بَدان
نک کنم اندیشه به حال نزار
شکر نکردم یکی از صدهزار
عذر چه آرم که خطا کرده ام
مفسده در خیر و عطا کرده ام
نصرت و یاری ز که خواهم کنون
من که شدم بی خود و محو جنون
قوت نصرت ز کجا آورم
زان که تویی پادشه و یاورم
سمع و لسان و بصر و پا و دست
این تن خاکی نرهاند ز پست
با همه اعضاء گنه کرده ام
نعمت و آلاء تبه کرده ام
عَصَیتُکَ سید و مولای من
وای من و وای من و وای من
گر دگران آگه از عیبم شوند
جملگی از من بِبُرند و رَوَند
خویش من اَر پی به عیوبم برد
سرزنش و نیش و کنایت زند
آن که بپوشاند خطایم تویی
شکر تو گویم که خدایم تویی
بهر گناهم چو ندارم دلیل
آمده ام خاضع و خوار و ذلیل
من که نرفتم پی شهراه تو
عذر چه دارم دَم درگاه تو
نیست مرا قُوَّت عذرآوری
نیستم از رجس و گناهان بَری
ترس من از عدل تو باشد شَها
دل خوشی ام فضل تو باشد شَها
فضل تو گر شامل حالم شود
ترس عدالت نه قرارم برد
حجت کافی بُوَدَت بر عذاب
فعل من از بُن بُوَد آخر خراب
پاک تویی و منم از ظالمین
آمده ام در سپه نادمین
پاک تویی و منم از راغبين
سجده کنم بر تو به جان و جبین
پاک تویی و منم از سائلین
قول تو را بشنوم از قائلین
سبحه بگویم که تو خود واحدی
حال دل زار مرا شاهدی
مدح و ثنای تو بگویم خدا
راه و صراط تو بپویم خدا
در ره عشق تو موحد شوم
شیفته اللّه واحد شوم
می شمرم نعمت و آلاء بیش
بیش بود زان که شمارم به خویش
مُنذُ خَلَقتَنی وَبَرَاءتنی
پرورنده این بدن و این تَنی
بَدو تولد که مرا کاشتی
بذر وجودم به کَرَم داشتی
ضُر ببُریدی و بدادی تو یُسر
دور شد از من همه آثار عُسر
عافیت آمد به درون بدن
حال دلم خوش شد از این آمدن
دین به سلامت ره قلبم گرفت
قرص شد و محکم و پایا و سِفت
اول و آخر به هم آیند اگر
پیر و جوان و زن و طفل و ذَکَر
تاب ندارند که آرند ذکر
نعمت و الطاف تو حتی به فکر
قدس و تعالی ز تو است ای علیم
رب کریمی و رحیم و عظیم
لا یُبلَغُ ثَنائُکَ ای اله
لا تُکفی نَعمائُکَ ای اله
کیست ثنا گویدت اندازه ات
قدر بداند نعم تازه ات
اَتمِم عَلَینا نِعَمَک" یا اله
باب گشا سوی فلک یا اله
بنده چه خواهد بجز اِنعام شاه
"اَسعِدنا بِطاعَتِکَ" یا اله
سعد و سعادت بده با طاعتت
کوک کن این دل به دم ساعتت
پاک تویی نیست به جز تو اله
مضطر درمانده تو بخشی پناه
پاسخ فریاد اسیران تویی
میر و خداوند امیران تویی
می شنوی آه گرفتار را
می شنوی ناله بیمار را
رنج وی از اذن تو درمان شود
کار وی از لطف تو سامان شود
رحم رسانی تو به طفل صغیر
لطف رسانی تو به پیر کبیر
پشت و پناه از که رسد بنده را؟!
خود بنشانی به لبش خنده را!
حس خوش خائف ترسان تویی
آن که بگیرد به وی آسان تویی
قلب شکسته بِنَهی مَرهَمی
تا که نماند به درونش غمی
جز تو به که تکیه کند مُستَجیر
نیست تو را هیچ شریک و وزیر
صل علی محمد آل او
عَطیَتم دِه پسِ این گفتگو
عَطیَتی بی مَثَل و بَدیل
اَفضل آنچه می دهی ای جمیل
روزی تکراری هر روز و شب
بخشش و اِنعام به جای غَضب
بَلیَتی کان ببری از برم
خواسته ای کان شنوی از سرم
نیکی و خیری که قبولش کنی
بنده نوازی و خَجولش کنی
آگهی بر آن چه کنی ای خبیر
بر همه چیز و همه شیئی قدیر
"اَقرب من دَعی" تو هستی مرا
اوج بَری از ته پستی مرا
حاجت خویش از تو بخواهم مدام
راحتیَم می دهی از بند و دام
«اَکرمَ من عَفی» تویی ای خدا
«اَوسعَ من عَطی» تویی ای خدا
بَخششَت از حد گذرد واسعی
خیر و عطا می دهی و نافعی
چون تو که بشنیده صدای سوال؟!
خواسته بنده و هر نقل و قال!
اللّه رحمان رحیم دو کَون
زیب و جلا داده جهان را به لَون
نیست بمانند تو مسئول، کَس
سامع فریاد من و دادرَس
خواندمت و بعد اجابت شدم
غرق تو و اوج صلابت شدم
رَغِبتُ الیک فَرَحِمتَنی
وَثِقتُ بِکَ فَنَجَّیتَنی
سوی تو گشتم ز تو رحمت رسید
بخشش و انعام و سلامت رسید
فَزِعتُ اِلَیکَ فَکَفَیتَنی
کافی هم جان و دل و هم تنی
صل علی محمد مصطفا
صفوت ناس آن شه مهر و صفا
او که بود عبد و نبی و رسول
مورد تایید تو و هم قبول
صل علی آل وی آن صابرین
مظهر پاکی، شجر طاهرین
تام و تمامم بده نَعماء خویش
بلکه بگیرم رَه شُکران به پیش
ره بده ما را به صف شاکرین
هم به صف اهل حق و ذاکرین
تا که عَطای تو گوارا شود
دیده به رویای تو دارا شود
خواهش ما را تو برآورده کن
لطف خود اندر حق این بنده کن
قادر بر ملک خودی ای قدیر
رحم کنی در حق عبد فقیر
قادری و قهر و تسلط تو راست
هر چه کنی بر من مسکین رواست
عبد گنه کرد و تو پوشاندیَش
نی ز در درگه خود راندیَش
عذر بیاورد و تو بخشیدیَش
همچو دگر بنده خود دیدیَش
غایت هر طالب و هر راغبی
بر دل و جانهای همه غالبی
بسته دل خود به تو امیدوار
نور بگیرد ز تو خورشیدوار
علم تو بر هر چه بود نافذ است
زان که یکی چون تو ورا حافظ است
توبه گران بنده رحمت شدند
عاشق آن خصلت رافت شدند
سوی توجه به تو گردانده ایم
از ته دل نام تو را خوانده ایم
این شب ما شد همه نور و نیاز
شوق و شعف گشت و سجود و نماز
شور تو کرده شب ما را شریف
گشته بهاران ز عطایت خریف
راه محمد شده راه وصال
خیره خلق آن شه نیکو خصال
هست امین، وحی تو را آن رسول
بر حق او ذکر مرا کن قبول
او که بشیر است و به وقتش نذیر
نور تو تابد چو سراجی منیر
صل علی محمد و اهل بَیت
آن شجر ساطع انوار زَیت
منتجب و طاهر پاکان خلق
طیب و خالص ز سر پا به فرق
او که بود نعمت بر مسلمین
او که بود رحمت بر عالمین
بر حق اولاد رسول کَرَم
پرده عَفوَت بکشی بر سَرَم؟
وه چه بلند است صداهای راز
هر که بگوید به زبانی نیاز:
فاجعل لنا فی هذه العشیه
خیری که قسمت باشد و عطیه
چون که تویی رب و خداوند من
گشته امیدم پی و پابند من
خوار نگردم چو تویی معتمد
لیک شدم بندی دنیای ضد
«کَیف استعزُّ» که دنیاییم
ساکن ذِلت گَهَم و فانیَم
چون نشوم غِرّه به عِزّ و کمال
مُنتسبم سوی تو ای ذالجلال
نشر بده رحمت و برکت رسان
بسط بده رزق به ما بی کَسان
غیر خودت سوی کَسی راه نیست
چاره یوسف ته هر چاه نیست
دور مکن بنده ز درگاه خویش
از کرم و فیض و فَر و جاه خویش
نور هدایت تو بتابان به من
خیر و کرامت تو بتابان به من
جامه بپوشان تنم از عافیت
بسط بده روزیم از ماهیت
یا ارحم الراحمین ای مهربان
شُکرِ نِعَم چون برود بر زبان؟
اَجوَد و بخشنده ترین واهِبی
«هستی» و هم آنِ مرا صاحبی
نَک بپذیرا من کاهل مزاج
این دل افسرده ببخشا علاج
قانط و نومید مگردان مرا
خود به وجود تنِ مسکین درا
باب بر این بنده مسکین مَبَند
زَهر چنین می شودم همچو قند
ما به یقین رو به تو ره برده ایم
بی کرمت بی خود و دل مرده ایم
بیت حرامت شده مقصود ما
عبد تو گشتیم و تو معبود ما
واعف عنّا و عافنا ای اله
دست نیازم تو بیفکن نگاه
پستی من جلوه نموده در آن
بنده حج آمده ات را مران
مُلتمِس درگهتم بی کَسَم
گر که عطایتم ندهی چون خَسَم
کافی ما باش و ببخشا ز مهر
ای تو خداوند زمین و سپهر
غیر تو ربّی نبود مر مرا
بنده مران از در دولت سرا
علم تو بر ما همه گشته محیط
حکم تو عدل است چه اندر بسیط
اقض لنا الخیر، خداوندگار
دور کن از غیر، خداوندگار
نیکی و خیرم تو مقدر نما
تیرگیم را تو مُنوَر نما
بنده بیفکن به طُرُقات خیر
سوی تو گردد همه حالات سِیر
اوجب لنا بجود خود ای خدا
ره بده در وجود خود ای خدا
اغفر لنا ذنوبنا اجمعین
دفع کن آفات بِلیس لَعین
رافت و رحمت نَبُر از ما ز خشم
ای که دهی نور دل و نور چشم
هالک خشم تو مبادا شوم!
رو سیه ساعت فردا شوم!
«الّهم اوجب لنا» به جودَت
رامم کن اندر سایه وجودَت
«عدل فینا قضائک» ای اله
که از تو نیاید ستم و اشتباه
ره بده ما را به صف خاص خود
آن صف خاصان خوش اخلاص خود
تا که چو خواهم تو جوابم دهی
نیکی و خیرات و ثوابم دهی
شکر کنم نعمتم افزون کنی
لطف، به این بنده محزون کنی
سوی تو بگریزم و راهم دهی
از گنه خویش پناهم دهی
توبه کنم عذر پذیری ز رحم
باز ببخشی نعم و قدر و سهم
صاحب اکرام و جلال ای خدا
بنده خود کن ز پلشتی جدا
در ره طاعت تو قویم بدار
چرخه کارم ببر اندر مدار
زاری من را بپذیر و ببخش
لوح ضمیرم تو بزن رنگ و نقش
«یا ارحم من استرحم» مهربان
رحم تو بیش از همه بُد بی گمان
چشم کَس از علم تو پوشیده نیست
شربت علم تو ننوشیده کیست؟
علم تو داند همه اسرار ما
نیت و قصد و همه افکار ما
بنده به جز تو به که روی آورد
حب تو او را سر کوی آورد
«تنصل الیک من ذنوبه»
آمدنش به سوی تو وِرا به
«غفرتها له» همه گناهش
خود تویی هم مونس و هم پناهش
«تسبّح لک السماواتِ» هفت
جان جهان سوی تو پر زد و رفت
هر چه بود شیئ کند حمد و شکر
دور کند خویش ز آثار کفر
ای که کریمی و رئوف و جواد
بنده ببخشا و ده او را مراد
وسعت رزقم بده رزق حلال
بر تو نباشد عملی را محال
خالق روز و شب و لیل و نهار
نار ز من دور کن و من ز نار
«لا تَستَدرِجنی» که فرامش کنم
یاد تو در حافظه خامش کنم
غفلت دنیا ز سرم دور کن
چشم زمین بین سرم کور کن
شر بِزُدا از ثَقَلانِ شَرور
مَر بشوم طاهر و پاک و صَبور
«و عافنی فی بدنی و دینی»
آمِنِ ترسی و مرا امینی
یا اسمع السامعین اللّه من
یا ابصرالناظرین اللّه من
یا اسرع الحاسبین ای کردگار
یا ارحم الراحمین پروردگار
صل علی محمد و آل او
فَر و صفا ده همه احوال او
سرور و سادات میامین تو
حافظ قرآن تو و دین تو
کردگر پاک تک بی شریک
ز آتش و نارم بِرَهانی تو نیک؟
مُلک تو را باشد و حمد و سپاس
ز آتش دوزخ تو مرا کن خلاص
■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)