

برداشتی آزاد از
دعای عرفه
بخش دوم
منسوب به امام حسین(ع)
پیش تو نی دم ز غَنایَم زنم
حرف فقیری و فنایم زنم
جاهل در علم خودم گشته ام
غافل و نادانم و سرگشته ام
بنده نگردد ز تو مایوس و سرد
خود تو بِبُری ز وی آثار درد
خوبی اگر بنده کند فضل توست
ور نه حقش راندن و هم عزل توست
فضل تو فعلم کند احسان و خیر
زان کنم اندر نفحات تو سیر
پی ز پی آید همه تدبیر تو
سرعت طواء مقادیر تو
مانع از آن نیست که عارف به یأس
رو کند افتد به خیالات و ترس
خبط من از عدل تو نشأت نیافت
نفس ضعیفم سوی خسران شتافت
کَیَفَ تَکِلُنی فَقَد تَکَلَفت
نیست مرا کفیل و رب مگر انت
کیف اُضامُ و تو ناصر من
ناصری و یاور و یاسر من
خالق پاینده جاوید من
دور نگردد ز تو امید من
فقر به دوش آمده ام به درگاه
شاکیم از خود نه تو ای شهنشاه
دست نیازم سویت آرم حقیر
بهر توسل چه کند این فقیر
کیف اشکو الیک حالی که تو
دانی که چون بسته خیالی به تو
حال من از چشم تو پنهان نشد
علم تو پوشیده ز اذهان نشد
«کیف لا تحسن احوال» من
تکیه گه و صاحب اموال من
جهل عظیمم نکشاندت به خشم
فعل قبیحم نبریدت ز رحم
وه تو چه نزدیکی و من دورِ دور
نور تویی و منم آن عبد کور
مانع من چیست که سویت شوم؟!
عارف وجه تو و رویت شوم
یافتم از طور به طور جهان
و از اختلاف اثرات عیان
این که مرادت بود این بنده را
دیدن دست تو پس هر چِرا
در همه اشیاء ببینم تو را
خالق اشیاء تویی ای خدا
غافل و جاهل نشوم از تو من؟!
گرسنه میشی به میان چمن!
قفل زبانم تو گشایی کریم
«اَنطَقَنی کَرَمُکَ» ای عَلیم
گاه که گشتم ز خودم ناامید
جز تو که نیرو به درونم دمید؟!
لیک من ناخلف آزمند
مَنِّ تو از خود بگرفتم نه پَند
آن که محاسن ببرد در خلاف
نیک و بدش را نبود اختلاف
او که حقش نیست به جز ادعا
رو به تو چون می کند آخر دُعا
مشیتت قاهر و حُکمت سریع
نافذ و غالب بود اندر جمیع
«لم یَتُرا لِذی مَقال مَقال»
تا تو نخواهی که کند قیل و قال
هر چه بجنبیم ز جان از تلاش
حال نشد حال چو گویی نباش
طاعت جاوید به پندار خویش
کردم و ناماند و برون شد ز ریش
حال عبادت چه بسا یافتم
فکر غروری به سرم بافتم
عدل تو برد از سرم اندیشه اش
تیغ عدم زد به تن و ریشه اش
فضل تو بود آنچه رسیدم به داد
جز تو ز خویشم که نجاتم بداد
طاعت و فعلم که نشد پایدار
حب تو عزمم کنم ای کردگار
عزم چه دارم که تو آن قاهری
بر همه اشیاء جهان قادری
لیک بود امر تو عزمم به تو
طاعت و مشتاقی جزمم به تو
فعل مرا سمت خودت ران به مهر
تا ز زمین پر کشم آیم سپهر
اصل وجود تو دلیلی نخواست
دم نزنم من که دلیل از تو خاست
غیر تو مر هست ظهوری چنین
روشنی خالق نوری چنین
کی تو شدی غایب و بند دلیل؟
تا که یکی یابدت عبد علیل؟
دور نبودی که به سویت شویم
واصل درگاهت و کویت شویم
کور بد آن چشم که درکت نداشت
زندگیش خیرت و برکت نداشت
خُسر نصیبش بود آن کس که او
حب تو سهمش نشده پیش رو
کِسوَتِ انوار بپوشان تنم
بَل بشوم پیش تو در موطنم
راه هدایت به بصیرت روم
با دل و جان و سر و سیرت روم
واسطه آثار نگیرم دو بار
در برت آسوده بگیرم قرار
بر همه اشیاء قدیری اله
دور کن این بنده ز شر گناه
خواری و ذُلم که ببینی عیان
واصل خود کن به حقیری مران
سالک مجذوب جمالت شوم
گر بگذاری که غلامت شوم
نور هدایت بنمایم الیک
صدق عبودیت بینَ یَدَیک
«عَلِّمنی من علمک المخزون» اله
بشکفان اندیشه بسان گیاه
ستر مصونان به تنم کن ببخش
رنگ دگر زن به سیاهی نقش
با قُربا آنچه بگفتی ز حق
نکته ای آموز به اهل عَلَق
هیچ نخواهم ز تو از اختیار
تا نشوم گمره روز قرار
ضعف مرا خود بنمایان به من
زان بشناسم تَبَهی از ثمن
ذلت نفسم ز من آور برون
شِرک و شَکَم را بزُدا از درون
پیش از آن وقت که خوابم به قبر
پاک و طهورم کن و از اهل صبر
یاری و نصرت ز تو خواهیم و بس
غیر تو پوچ است و خیال و هوس
از تو چو خواهم مکنم ناامید
نزد خودت ساز مرا روسپید
فضیلت از بنده راغب مَبَر
دون نکند شوق تو زیر و زبر
دور مکن بنده وابسته را
خیره سر از بَدِ خود خسته را
بر در دربار تو برپا منم
عشق تو پر کرده تمام تنم
طرد مکن عاشق بیچاره را
خویش مران غافل آواره را
“تقدّس رضاکَ" من کیَم من
هیچ شدم، نیَم، نیَم من
غنی تویی ز خود تو بی نیازی
ما همه را ز رحمتت نوازی
فِکَندَتَم قضا قدر در آمال
بِبَخشَدَش هوا هوس پر و بال
وای کنون به دام آن اسیرم
داد برس خدایم ای نصیرم
حب تو غیر از ره یاران زدود
باب وصال تو به ایشان گشود
نور رساندی به سر اولیا
معرفتی دادیشان از ضیا
«لم یحبوا سواک» شد دینشان
عشق جمال رخت آئینشان
مونسشان هستی و فریاد رس
وحشتشان را تو شدی دادرس
«انت الذی هدیتهم» سوی حق
ای تو خداوند سپهر و فلق
آنکه تواَش نیست چه دارد دگر؟!
آن که تو دارد چه ندارد دگر؟!
باخته آن کس که ز غیر تو خواست
خسر و زیان برد و نیاورد راست
با همه احسان خداوندگار
رو به دگر کرده و امیدوار
مر تو نمودی ز وی اش امتنان؟!
زان که طلب می کند از دیگران
رسم احباء از آنان جداست
هستیشان اول و آخر خداست
شهد انیسی بچشاندیشان
بر دلشان کاشتی از خود نشان
لب بگشودند به تمجید و وصف
جز به تملق نزدند هیچ حرف
رو به خداوند جهان آفرین
بین یدیه مستغفرین
یاد کنی عابد درگاه را
پیش از آنک یاد کند شاه را
ای که بپوشاند تن یاوران
البسه از هیبت نام آوران
بادی احسانی و نیکی رسان
لطف رسانی به همه بی کسان
پیش ز طالب که کند او طلب
رزق و عطایش بدهی خود تو رب
انت الجواد بالعطاء ای عزیز
مهر بباری ز سما بر حضیض
موهبت آید ز تو وهّاب رب
قرض دهیم ار ز تو باشد سبب
اُطلُبنی برحمتک ای اله
تا برسم به وصلت ای پادشاه
جذب کن این بنده به مَنَّت خدا
دور کنم روی ز محنت خدا
از تو رجائم نبرم هیچ وقت
گر چه بیفتم به خطایای سخت
ترس نه از من به درآید برون
گرچه اطاعت کنمت از کنون
سمت تو سوقم بدهد عوالم
و از کَرَمت همی شوم من عالِم
«کیف اَخیب» تو مرا امیدی
شادی عالم به دلم دمیدی
«کیفَ اُهانُ» که تو تکیه گاهی
بنده حیران شده را پناهی
خوار نگردم تو خداوندمی
راه نیابد به وجودم غمی
چون کنم احساس عزیزی ولی
وادی ذلت که من «ارکزتنی»؟
نسبت با خود تو بدادی مرا
پس نکنم حس عزیزی چرا؟
جمع فقیران تو بدادیم جای
چون نکنم حس فقیری ز پای؟!
بس تو ببخشیدیم از فضل و جود
پس چه بگویم که فقیرم ز پود؟!
غیر تو الله و الهی مباد
جز به طریق تو پناهی مباد
شیء نباشد که تو نشناخته
خود تو بگفتیش که اَش ساخته
رَاَیتُکَ ظاهراً فی کلِ شیء
روی تو بینم پس کوشش و سعی
ای که به رحمانیتت غالبی
عاقبت خیر همه طالبی
ای که بپوشانده به ذات خود عرش
محو کند غیر و هر آن اهل فرش
خود شده پنهان پس پرده هایش
دیده نه درکش کند از نمایَش
یا من تجلی به کمالش بهاء
تَحَقَقَت عَظَمَتُه الاِستواء
ظاهری ای رب تو که پنهان نِئی
غایبِ از رویت چشمان نِئی
خود تو نگهبان و رقیبی شَها
عبد ضعیفت نکن از خود رها
بر همه شیئی تو قدیری خدا
مالک مُلکی و امیری خدا
حمد سزد الله یکتای را
ره بنما سمت خود این پای را
■■■■■■■■■■
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)