

نام الله رهگشای کارهاست
چاره ساز جمله دشوارهاست
لاشریک له ندارد او شریک
کردگار مهربانِ پاکِ نیک
اشهد ان لااله غیر حق
تک بود دارد ز هستی او سبق
اشهد ان محمد عبد اوست
هم رسول است و نبی و یار و دوست
السلام الله به آل و اهل بیت
مر رسالت را مواضع نور زیت
بر شما نازل شوند افرشتگان
مهبط وحی و سخنهای نهان
گنج علم معنوی دست شماست
عالمی وابسته هست شماست
معدن رحمت امیران امین
اولیای نعمتِ روی زمین
منتهای حلم و صبر و بردبار
اصل اکرام و کریم خوش تبار
جمع ابرار از شما بنیاد یافت
فضل اخیار از شمابنیاد یافت
ساست العباد و ارکان البلاد
باب ایمانید و نیکوتر نهاد
هم سلاله مرسلین و انبیا
با جلال و شوکت و عز و کیا
خیره عترت رب عالمین
صفوت خوبان و خَیر و بهترین
صدهزاران برکت از الله رب
بر شما بادا دمادم روز و شب
ای امامان خدایی السلام
پرتو مهر هدائی السلام
ای مصابیح دُجی امید ما
پرچم پرهیز و تقوا بر سما
صاحبان عقل و شیخ مردمان
جانپناه و مامن و کهف امان
دعوت حسنا و اعلی در مثل
شکرستانی به از شهد عسل
السلام الله شما را ای مهان
راعی رعیت ز مکر روبهان
حجج الله بر دنیائیان
دافع خسر و خرابی و زیان
هم در اخری حجت رب قدیر
بر خلائق پادشاهید و امیر
رحمت الله، فَرِّ رَب بادا مدام
جز به یاریتان برون نایم ز دام
ای مساکن برکت پروردگار
ای معادن حکمت پروردگار
سر الله را نگهبان و حفیظ
عالمی از بودتان شد مستفیض
مُصطَفَونید و مطیع کردگار
هستتان شد فخر روز و روزگار
حاملان مصحف و قرآن نور
ذکرتان آمد در عهد و در زبور
اوصیای رحمت للعالمین
ذریه خیر تمام مرسلین
صل علی مصطفی و آل و خویش
رحمت الله، برکت و آلاء بیش
بر دعاتِ سوی الله السلام
زان که بنموده طریق و هم مرام
والادلاءعلی مرضات رب
رهنمایان رضایش شد لقب
کامل در مهر الله رئوف
غرقه در دریای فیض آن عطوف
مخلصین در خط توحید خدا
جسم و جانشان محو امید خدا
مُظهرین امر و نهی آن قوی
مَظهَرِ اعلای عُمرِ معنوی
با کرامتتر عباد از مکرمین
ناگرفته سبقت از قول متین
در عمل آورده امر پادشاه
سر نزد ز ایشان خطا و اشتباه
رحمت و برکت بر آنان و سلام
چون هدایت شد به دستشان تمام
آن دُعات و قادَتِ هُداتِ وصل
که از پلیدی ها کند کردار فَصل
سروران و سرپرست امتند
حامی اهل هدی و حجتند
اهل ذکرند و اولی الامر و ولی
بقیت الله و نشان سروری
حزب الله و گروه عالِمین
حجت و راه اله عالَمین
نور و برهانند و رحمت از ورا
اشهد ان لا اله جز خدا
وحده نبود ورا یار و شریک
الله بخشنده رحمن نیک
خود شهادت داده بر یکتائیش
از عدم باشد بسان و تالیَش
هم شهادت می دهد جمله ملک
تک بود الله، خداوند فلک
جز مَلَک از خَلق اولی العِلم این بگفت
یک بود الله بی رویا و خُفت
او یکی هست و عزیز است و حکیم
از ازل بوده است و از قبل و قدیم
پس محمد منتجب عبد خداست
کسوت پیغمبری، او را رَداست
بر هدایت آمد او با دین حق
صفحه گیتی به همت زد ورق
بر همه ادیان نمودش آشکار
مشرکان زین فعل او گشته شکار
ای ائمه راشدون رهنما
مهدیون مهر ورزِ ذی صفا
پاک و معصوم و زلال و مُکرَمید
از سلاله پاک میر اکرَمید
متقونید و مقرّب صادقید
هر دوعالم را شمایان فائقید
چون شما که بود مطیع رب نیک؟!
قائم امر اله بی شریک؟!
عامل آنچه اراده او کند
فعل رب را در عملها رو کند
فائز فیض و کرام معنوی
مصطفی گشته به الطاف قوی
بهر غیبش آمدید اندر پسند
شد پلشتی از شما دور و گزند
سر ربّانی ز رب آموختید
بر هدایت توشه ها اندوختید
داده بر برهان شما را اختصاص
برگزیده بهر نورش از اساس
گشته تایید از ره روح اله
جانشینان در زمین و جان پناه
یاور و انصار دین احمدی
پاک و طاهر از پلیدی و بدی
علم رب را چون خزانه پاسدار
وصل حق را خالصانه خواستار
وحی او را ترجمانند و حکیم
حکمتش را معدنند و زان علیم
بهر توحید خدا ارکان و بُن
بر دهانهاشان رود برتر سُخُن
شُهَداء خَلق و اَعلام عباد
مرکز انوار حق اندر بلاد
بر طریقش رهنمایند و دلیل
قدرشان دانسته اصحاب قلیل
گشته دور از لغزش و هر اشتباه
لحظه ای از عمرتان نبود تباه
رب شما را ایمنی داد از فِتَن
در میان غربت و دور از وطن
پاک و طاهر از دَنَس و رجس و زشت
سروران اهل فردوس و بهشت
بر خلاف منکرانِ منحرف
بر جلال او مُقِر و معترف
مجد اکرامش به جا آورده اید
جان به توحید خدا پرورده اید
مانده بر میثاق الله استوار
بر ادامه ذکر علوی پایدار
عقد طاعت را قوی تر ساختید
بر شیاطینِ مُدَمِّر تاختید
خیر حق را جسته اندر طاعتش
آشکارا و نهان در خدمتش
مردمان با حکمت آوردید راه
تا که بهتر سوی رب آید نگاه
در یمینتان خدا و در یسار
نفس خود بهر رضا کرده نثار
بر مصیبتها ز سوی او صبور
شاکر از فعل خداوند غفور
و اقمتم الصلات از عمق دل
وز خلوصتان ملک مانده خجل
پا به پای سجده و فعل صلات
داده اید از مال خود حق زکات
امر به معروف کردید و نهی زشت
سابقونید اهل فردوس و بهشت
در ره الله فعّال جهاد
افضل خلقید، سلطان عباد
دعوتش را خود شما کردید عیان
واجباتش گفته اید اندر بیان
بر اقامه حد او کردید سَعی
شرع احکامش ملاک عدلِ رای
سنتش را پاسبانی می کنید
مر زمین را آسمانی می کنید
این چنین باشد مقامات رضا
گشته تسلیم آن چه او خواهد قضا
کرده تصدیق رسولان مضی
بل لقاءالله شود آخر سزا
منکرتان کافر و گمره شود
دستش از حبل متین کوته شود
راغب از مهر شما مارق شود
وارد باطل شود، فاسق شود
همره حقید و حق همراهتان
زان مُنَوَّر گشته روی ماهتان
در شما و با شما و سویتان
حق تنیده در تن و در مویتان
بر حقیقت معدن و میراث دار
یادگار احمدی را پاس دار
بازگشت خلق باشد سمتتان
کار هر جنبده افتد دستتان
با شما باشد حساب کارمان
تا چه باشد از محبت بارمان
هست آیات خدا نزد شما
وصل وجه او شود مزد شما
گفتتان فصل الخطاب راستی
بی خطا و اشتباه و کاستی
نور و برهان الهی با شماست
راز جستن از سیاهی با شماست
امر او سمت شما معطوف شد
خود ز خلقی این چنین مشعوف شد
هر که گیرد مر شما را میر و یار
الله رحمان ورا بخشد قرار
خود شود یارش انیسش مونسش
از نهنگان می رهاند یونسش
هر که گردد با شما نیکان عدو
خصم جباری روا باشد بدو
آن که عصمت در شما می جست یافت
عصمت رحمان به سمت او شتافت
ای خوش آن دستی که آید سویتان
عروت الوثقی ببیند رویتان
خود صراط اقومید و راه راست
سوی فردوسی که در آخر به پاست
دار فانی را شهدا بوده اید
دار باقی را شفعا بوده اید
جمع آیاتی که شد انباشته
آن درخت دانش افراشته
آن اماناتی که سالم مانده اند
در جهان جهل عالم مانده اند
رحمت پیوسته اید و دائمی
از شما برخیزد آخر قائمی
ابتلا گشتیم بر باب شما
تا پذیریم آن ره ناب شما
خوش به حال او که آمد سوی باب
عاقبت خیر است و جسته از خراب
هر که نگذشت از در و بابی چنین
شد هلاک و عاقبت شر و حزین
خود شما رو به خدا خوانیدشان
هم علامات الهید و نشان
مومن ربّ و اله عالمید
مسلم و تسلیم حکم خاتمید
حکمتان از قول رب آید پدید
زان مریدان را ثواب آید مزید
بد به حال او که کرد انکارتان
بی نصیب از حسن و فضل کارتان
او که شد مُمسِک شما را پس رهید
مرغ اقبالش ز هر دامی جهید
جز طریقتان طریقی نیست هیچ
یا که بی راه است و پر خار است و پیچ
آن که پشتش کرد بر آن بارگه
اسفل درک جحیمش جایگه
کافر است آن کاو کند انکارتان
دشمن اندیشه و پندارتان
مشرک است آن کس که جنگد با شما
دولت از خود راند و ظلِ هُما
در زمان می درنگنجد این مقام
ما مَضی تا مابقی دارد دوام
خَلقتان کرده خدا نوری رفیع
نور و روح و طینتی چون هم جمیع
عرش رب شد جایگاه نورها
شوق و مهرش زد به دلها شورها
منتی بگذاشت حق بر بندگان
بر زمین آورد انوار مَهان
خانه تان شد محل ذکر او
می نگنجد اندر آن جز فکر او
هم صلات و صلوات ما در آن
مأمن و راه نجات ما در آن
طیب از ولایتان شد خَلقِ ما
تلخی و تَنگی زدود از خُلقِ ما
تزکیه ما گشت و کفاره ذنوب
نور پاکی می رساند بر قلوب
فضلتان ما را مسلمانی رساند
کفرمان برد و به ایمانی رساند
خود بیفزاید شما را مرتبت
رب پر لطف و کرام و مرحمت
منزل اعلایتان بخشد خدا
بر مسیر قُرب و انوار هدی
منزلی بالاتر از جای رُسُل
رفعتش برتر ز دنیای مُثُل
لاحقی ملحق نمی گردد به آن
حد او هرگز نمی آید میان
طامعی ادارک طمعش هم نداشت
در خیالش فکر آن را هم نکاشت
اُشهدُاللّه و اُشهدکم که من
مومنم بر حقتان بی شَک و ظَن
مومنم بر آنچه ایمان شماست
جسم وجان و قلب من آنِ شماست
کافرم بر دشمن و خصم شما
شد نماد عافیت اسم شما
گشته ام مُستبصِر شأن و مقام
خُلق و آئین و کرامات و مرام
بر ضلال خالفتان واقفم
ترسم ازخالق، خدا را خائفم
دوستدار دوستانتان منم
دم ز حب و مهرتان پس می زنم
مُبغض اعدائتان و خصمتان
دشمن بر هم زنان رَسمتان
سلم آنم کو بود سلم شما
کام گیرم از لب حلم شما
حرب آنم کاو شما را حارب است
نفس شیطانی مر او را غالب است
هر چه را دانید حق دانم حق آن
بی شک و بی شکوه و آه و فغان
"مبطل لما ابطلتم" من مطیع
حرفتان حق است بی مثل و قطیع
عارف بر حقتانم از ضمیر
ای شمایان مر مرا میر و امیر
هم مُقِر فضلتانم بی گمان
زان بیابم رامش و خیر و امان
محتجب گشتم به پیمان قوی
مستفیض از نغمه های معنوی
علمتان را طاقت آرم از جلال
من حقیرم در قیاس آن کمال
رجعتتان را مُصَدِّق گشته ام
مذهبتان را مُبَلِغ گشته ام
منتظر امرتانم تا قیام
ذوالفقاری کان درآید از نیام
مرتقب به دولت و حکم کمال
کار دورانی که افتد در روال
آخذ قول شمایم هر زمان
تا بجویم اندر آن سّر امان
عامل امر شما و مستجیر
معرفت خواهد ز سلطان این فقیر
زائرم درگاهتان را ای شهان
حُبتان در سینه می دارم نهان
سوی قبرتان همی آرم پناه
می گریزم از خیالات تباه
نامتان آرم دمادم من به لب
از شما خواهم شِفاعت نزد رب
سمت رب مستشفعم از لطفتتان
گوش جان بسپرده ام بر گفتتان
از شما یابم تقرب سوی شاه
بنده گردم بهر سلطان و اله
پیش رویتان بگیرم حاجتم
از امیدتان نمیرد طاقتم
در جمیع حال و در کل امور
بنده باشم مر شما را با غرور
مومنم بر آشکار و سِرِّتان
ای خوشا فضل و کمال و بِرّتان
شاهد و هم غائبتان را ز دل
برده باشم زان نمی گردم خجل
اول و آخر ز آل مصطفی
از صفاتان عالمی یابد صفا
واگذارم کار خود پیش شما
اعتقادم شد ره و کیش شما
قلب و دل تسلیم آئین شماست
فکر و ذکرم پیرو دین شماست
رأی من آنِ شما و از شماست
غیر از آن هر انتخابی پر خطاست
نصرتم گشته مُهَیای شما
می روم هر جا رود پای شما
حق در ایامش گذارد بازتان
بار دیگر او کند آغازتان
دین خود از یمنتان احیا کند
پرچم آئین حق پویا کند
بهر عدلش آشکارتان کند
بس قوی و پایدارتان کند
و یُمَکِنَنَّکُم در خاک ارض
در تن شیطان فتد سودا و لرز
با شمایم من نه با غیر شما
رهروم در مکتب سیر شما
اول و آخر مراد من شدید
جملگی در فکر و یاد من شدید
پس برائت جویم از دون شما
دشمن و خواهنده خون شما
جبت و طاغوت و شیاطین ستم
حزب ظلم و اهل عدوان و عدم
جاحدین در حقتان و مارقین
از ولای آل ایمان و یقین
غاصبین ارث و میراث شما
کاو ندارد حرمت و پاس شما
آن که رفت از روشنی سوی دگر
پند حق بر قلب او بُد بی اثر
منحرف از دین شد و گمراه شد
با شیاطین ستم همراه شد
از ائمه نار دورم کن اله
جا نگیرم در صفوف آن سپاه
ثبت گردان قلب من بر مهر اهل
اهل بیت آن رسول دین سهل
طاعتشان را به من توفیق ده
در تن و جان و دلم تصدیق ده
روزی من کن شفاعت در صراط
تا نگیرد آتشم گرد و محاط
ای ائمه راستی و معرفت
مهرتان خواهم ز حق در آخرت
راست قامت داردم در کیشتان
بنده ای باشم به نزد و پیشتان
سالک راه شما باشم مدام
زان رها گردم ز طوفان و ز دام
بر طریقتان روم راه هدی
آن صراط مستقیمِ تا خدا
روز محشر باشم از زمره شما
عمر دیگر یابم از عمر شما
گاه رجعت بازخیزم من ز مرگ
چون بهاران بر تنم بشکفته برگ
حکمتان را گوش بسپارم به هوش
با دل و جانی پر از جوش و خروش
چرخ گردون آخر افتد بر مدار
در زمانتان بیابیم اقتدار
زیر سایه دولت عدل و سلام
زندگی یابد زلالی مدام
روزگار افتد به کام راستی
در عدالت جا نیابد کاستی
چشممان روشن ز رویتان شود
عالمی درگاه کویتان شود
بِاَبی اَنتَ و اُمّی ای مهان
روشنی یابد ز جودتان جهان
نفس و اهل و مال من آن شما
گوهری نبود به از جان شما
درس توحید از شما آموختیم
ور نه در جهل ابد می سوختیم
از طریقتان به اللّه می رسیم
نزد دربار شهنشه می رسیم
هر که قصد رب کند بیند شما
از همان آغاز و وقت ابتدا
در عدد می درنگنجد قدرتان
عاشقم بر روی ماه بدرتان
مدحتان چون گوید این عبد ذلیل
کنه آن را در نیابد جز قلیل
قاصر از وصف شما مانده زبان
کان نگجند در کلام و در بیان
نور اخیارید در تاریک شب
راه ابرارید حجتهای رب
با شما فتح خدا و ختم او
با شما بُد وعده های حَتم او
بهرتان باران ببارد آسمان
هم نگه دارد زمین را در امان
می بَرد بیرون ز دلها هَم و غَم
یَکشِفُ الضُرّ است کارش دم به دم
آن چه نازل شد رُسُل را با شماست
گوشتان با صوت جبریل آشناست
زآسمان بارد ز بهرتان فیوض
کَس ندیده هم مقامتان هنوز
در شرافت اشرف اهل شرف
نورتان تابد زمین را هر طرف
فضلتان جبّار را خاضع کند
اهل نِخوَت را ز جان خاشع کند
ذَلَّ کُلُ شیء از فرّ و کمال
چون که حق بخشیدتان جاه و جلال
فائز از فیض شما شد رستگار
بنده و عبد خدای کردگار
سالک رضوان اصحاب یمین
پیروان آل طاهای امین
هر که در ظِلِّ ولایتان نشست
از عذاب روز عقبی او برست
منکر حق ولایت خود چه زود
گشته مغضوب خداوند ودود
جان و هستیم فدای راهتان
میشومقربان روی ماهتان
ذکرتان ورد زبان ذاکرین
شکر حق گویند جمع شاکرین
نامتان در اسمها جاری شده
جسمتان در جسمها ساری شده
روحتان راحت فزوده روحها
جذبه اش در هم شکسته کوه ها
نامتان شیرین تر از شهد بهشت
آل طاها احمد نیکو سرشت
شانتان بالاترین شان و مقام
امت حق را امیر و هم امام
در کلامتان بود نور یقین
روشنایی بهر رشد متقین
امرتان رشد است و ما را رهبر است
پرتویی از جانب پیغمبر است
جز به تقوا نی وصیت می کنید
شیعیان خود نصیحت می کنید
فعلتان خیر است و احسان کارتان
جمله افرشتگان همیارتان
خُلقتان نیکو و خویتان کریم
بندگان رب رحمان رحیم
شأنتان حق است و رفق و راستی
کارتان خیر بدون کاستی
قولتان حُکم است و بی نقص است و حَتم
حرف از آن یابد کمال فَضل و خَتم
رأیتان آمد ز نور علمتان
علم غیب و خوی خوب و حلمتان
عاقبت بینید و پایان عمل
چون خبر دارید از سِرِّ عِلَل
اصل و فرع و معدن حُسنید و خَیر
بد به روز آن که رفته سوی غَیر
جان ما گردد فدای جانتان
آن چه داریم و نداریم آنتان
چون بگویم حُسنتان را من ثنا؟!
درنگنجد در عدد جمع بلا
آن بلایی که شما را شد جمیل
زان که بود از جانب حق جلیل
رب برونمان برد از خواری و ذُل
شد محیطمان همه بستان و گل
فَرَّجَ عَنّا غَمَراتِ الکُروب
غم برفت و شادی آمد در قلوب
از هلاک و آتش دوزخ رهاند
آتش امید در دلها نشاند
والدینم همچو من قربانتان
جان ما باشد فدای جانتان
در موالات شما آموختیم
توشه از دین خدا اندوختیم
آنچه فاسد شد ز دنیامان بِشُست
جای آن بنشاند ایمانِ درست
نعمت افزون شد کمال دین رسید
اوج کیش و فرقه و آئین رسید
از موالات شما شد ائتلاف
وحدت آمد جای فرق و اختلاف
طاعت واجب از آن گشته قبول
دیو دون زان گشته ناکام و ملول
بهرتان باشد درجات رفیع
چشم و گوشتان بصیر است و سمیع
چون پسندیده است و محمود آن مقام
جاودان و ذوالقوام و پر دوام
نزد رب شأن شما والاست نیک
مخلصین دین شاه بی شریک
جاهتان باشد عظیم و پر جلال
مثل و همتایش نباشد در کمال
ما بیاوردیم ایمان بر رسول
آنچه شد از آسمان بر او نزول
لا تُزِغ قلوبنا ای کردگار
قلب ما را در رهت ثابت بدار
هَب لَنا از رحمتی که پیش توست
بنده جز نزد تو خوبی را نَجُست
خود تو وهّابی ببخش این بنده را
تا گناه از ما نگیرد خنده را
رب سُبحان وعده ات مفعول بود
جمله علتها پِیَت معلول بود
آن چه گفتی باش حکمش بودن است
امر حق را رفتن و پیمودن است
شد گناهم بین من تا تو چو سَد
ای خدای خالق الخلق صمد
نَک بگیرم من ولیت را شفیع
این زمستان را به مهرش کن ربیع
ای ولی اللّه دریاب این ضعیف
این گنهکار عبد مسکین نحیف
طاعت از تو طاعت از حکمُ اللّه است
روز طاعت از تو خود یَومُ اللّه است
سِرّ حق را رازداری و امین
ای تو محبوب اله العالمین
پیروی از رَبّ اطاعت از شماست
حق والای ولایت از شماست
بر شما هر آن که عصیان می کند
نزد حق در اصل طغیان می کند
مَن اَحَبَّکم فقد اَحَبَّ اللّه
عاقبت ره یافت در دربار شاه
دشمنتان با خدا دشمن شده
تالی شیطان و اهریمن شده
چون شما کِبوَد مقرب پیش رب؟!
تا بخوانم نام او را زیر لب
برتر از آل نبی گر یافتم
عروت الوثقی بدان می بافتم
جمله اخیارند آل و اهل بَیت
جمع ابرارند آل و اهل بَیت
عارفم کن بر ولا و امرشان
بر دلم انداز از ایشان نشان
شامل حالم شِفاعت کن نصیب
بر حقشان سویت آیم ای حبیب
ای تو ارحم در میان راحمین
چون همیشه عبد مسکین را ببین
در میان زمره بخشیدگان
ره بده او را و از کویت مران
احمد و آل ورا رحمت فرست
سمت ما از برکتش نعمت فرست
رب تو ما را خود بسی نعم الوکیل
سوی خود بنمایمان راه و سبیل
**********************
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)